محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )
395
در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )
در زمستان فرمان جنگ مىدهم ، مىگوييد هوا خيلى سرد است ، بگذار سوز سرما برود . همه اين بهانهها براى فرار از سرما و گرما بود ؛ وقتى شما از گرما و سرما فرار مىكنيد ، به خدا سوگند كه از شمشير بيشتر گريزانيد ! اى مردنمايان نامرد ! اى كودك صفتان بىخرد كه عقلهاى شما به عروسان پردهنشين شباهت دارد . چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمىديدم و هرگز نمىشناختم . آشنايى با شما ، سوگند به خدا كه جز پشيمانى حاصلى نداشت و اندوهى غمبار ، سرانجام آن شد . خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پر خون ، و سينهام از خشم شما مالامال است . كاسههاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد و با نافرمانى و ذلّتپذيرى ، رأى و تدبير مرا تباه كرديد تا آنجا كه قريش در حق من گفت : « بىترديد پسر ابى طالب مردى دلير است ، ولى دانش نظامى ندارد . » خدا پدرشان را مزد دهد ، آيا يكى از آنها تجربههاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد ! يا در پيكار توانست از من پيشى بگيرد ! هنوز بيست سال نداشتم ، كه در ميدان نبرد حاضر بودم ، و هماكنون كه از شصت سال گذشتهام . امّا دريغ ، آن كس كه فرمانش را اجرا نكنند ، رأيى نخواهد داشت . واژهشناسى الترح : مخالف شادمانى . الغرض : نقطه هدف . حمارّة القيظ : شدت گرما . يسبّخ : كاسته مىشود . صبّارة القرّ : شدت سرما .